تبليغاتX
کوروش پدر ایران زمین - بازسرایی منشور پارسوماش 8و9

کوروش پدر ایران زمین

برای کمی ادای دین به پدر

بازسرایی منشور پارسوماش 8و9

سلام

امروز براتون مطالب ۲ تا از این منشور را رو  گذاشتم تا اگه خدا بخواد از دفعه بعد با منشورهای پرشیا به روز بشم. اما نمیدونم شاید بخوام یه مدت برم تو کما و بعدها که سرم خلوت تر شد بیام تا ببینیم خدا چی میخواد.

«منشور پارسوماش»

 
9

از پارس برآمدم
از پارسوماش.
پادشاه پاكان و رستگارانم
پادشاهِ شبْ شكناني
كه براي شما از نور بشارت آورده اند.
ايامِ اسارتِ سرزمينِ من به پايان رسيده است
ايامِ اسارتِ مردمانِ من به پايان رسيده است
من پيشگويِ فرداي فهميدگانم
برادرِ باران و رؤيا نويسِ رود
كه خزاينِ زمين را باز خواهم گشود
نان و شفا و آرامش آورده ام
من ترسْ خوردگان را پناه خواهم بخشيد
زيرا نادان
نه مجرم است و نه موذي،
تنها ناداني
جُرمِ جهانِ ماست.
و گفتم بر اين صخره
صورتي از كلامِ مرا بنويسند
و نوشتند
و گفتم كتيبۀ كاهنان اورشليم را بنويسند
و نوشتند
مرا اَرميايِ نبي به خواب هايِ آسمان ديده است
مرا دانيالِ نبي به خواب هاي آسمان ديده است.

و داناي دانايان گفت
ما كوروش را كمر بستۀ خويش دانسته ايم
او از مشرقِ آفتاب
به زادْرودِ مغرب خواهد رسيد
آنجا كه خورشيد
به خوابِ آب فرو مي‌رود
و من گفتم تا ستمگران را
به
ساهيِ بختِ پليدشان بنشانند
و من گفتم برايتان رهايي آورده ام
رهايي دهندۀ رعايا منم
پشتيبانِ پيشه‌وران منم
چوپان دره‌ها و شبانِ قله‌ها منم.
پس بشارتم دادند
كه موسمِ سلطنتِ ستاره فراخواهد رسيد
موسمِ رهاييِ آدمي فراخواهد رسيد
ومن كمر بستۀ باران و بشارتم
كه كمر به عدالتِ آدمي بسته‌ام
كه كمر به آزاديِ آدمي بسته‌ام.

۱۰

بسياران را ديدم
بي خواب و بي خانه
بسياران را ديدم
بي جهان و بي جامه
بسياران را ديدم
بي گور و بي گذر
بسياران را ديدم
بي راه و بي پناه
بسياران را ديدم
بي گفت و بي اميد
همه سايه به سايه،هراسيدۀ هجوم و
زانو نشينِ غَمِ خويش.
و مرا تحملِ اين همه ستم نبود
و مرا طاقتِ ديدنِ اين همه فلاكت نبود
پس فرمان دادم
تا نان و آبشان دهند
كار و كمالشان دهند
آرامش و آزاديشان دهند
دانايي و ثروتشان دهند
آن ها همه گريختگانِ كشورِ بد‌انديشان بودند،
و گفتم به من باز آييد كه من امانِ زندگانِ زمينم
پس فرمان دادم
سدها و سايه‌بان‌هاي بسياري بسازند
باروها،برج‌ها،دژ‌ها و ديوارهاي بسياري بسازند
همه هرچه كه هست،همه براي مردمانِ من است.

و گفتم اينجا در سرزمينِ من
حكيمان در آرامش اند
اينجا در سرزمينِ من
دانايان در آرامش اند
من شعله‌هاي بي ‌شماري برافروخته‌ام
من بردگانِ بي‌شماري را رهايي رسانده‌ام
و گفتم هر كس كه اين مردمان را ناچيز شمارد
به زنجيرش خواهم كشيد
از اين پس ديگر نه ديوي در اين ديار و
نه خشمي كه خنجرش در دست!
اين دستورِ پرودگارِ من است
تا من پرستارِ درماندگان شوم
تا من مونِس مردمان و ياورِ خستگان شوم
اميران و آيندگان بدانند
پادشاهي ثروتْ‌اندوزِ روزگار شود
هلاكتِ خويش را به خوابِ اهريمن خواهد ديد
و او هرگز بخشوده نخواهد شد.

من، من كه كوروشم مي‌گويم
هر چه از آسمانِ بلند ببارد و
هر چه بر اين زمين برويد
از آنِ مردمانِ من است.

اميران و آيندگان بدانند
رهبرِ رستگاران اوست
كه بي نياز ببايد و
بي‌نياز بگذرد
ورنه هرگز بخشوده نخواهد شد
ورنه هرگز دُرُست نخواهد شد
ورنه هرگز دوست نخواهد داشت
ورنه هرگز دوست داشته نخواهد شد

منبع:( منم کوروش شهریار روشنایی ها - سید علی صالحی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 17:39  توسط ناصر شهسواری  |